غزل شمارهٔ ۶۷۵۶
ز شیرینی عتاب او شکرخندست پنداریزبان در کام او بادام در قندست پنداری
به پیچ و تاب طی می گردد ایام حیات منرگ جانم به آن موی میان بندست پنداری
چو شاخ گل به هر جا از سراپایش نظر افتدچو آن لبهای شیرین در شکرخندست پنداری
کند چون حلقه های دام وحشت از نظربازاننگاه او غزال جسته از بندست پنداری
به عیب خود نیفتد دیده هرگز عیبجویان رابه چشم بی بصیرت عیب فرزندست پنداری
پر کاهی ز احسان سبک مغزان بی حاصلبه چشم غیرت من کوه الوندست پنداری
به استقبال لیلی برنمی خیزد ز جای خودز چشم آهوان مجنون نظربندست پنداری
ندارد بی پر پروانه آب و تاب در محفلنهال شمع، سبز از برگ پیوندست پنداری
به چشم هر که پوشیده است چشم از عالم امکانفلک بر طاق نسیان شیشه ای چندست پنداری
نمی آید به چشم موشکافان صائب از تنگیدهان تنگ او رزق هنرمندست پنداری