گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۵۳

مکن تقصیر در افسوس تا جان در بدن داریکه بهر لب گزیدن سی محرک در دهن داری
جهان از تنگ خلقی بر تو زندانی است پروحشتوگرنه یوسفستان است اگر خلق حسن داری
به غربت گر شوی قانع، گل بی خار می گرددهمان خاری که در پیراهن از شوق وطن داری
مهیا باش زخم گاز را در پرده شبهازبان آتشین چون شمع تا در انجمن داری
بپوشان از دو عالم دیده و مستانه راهی شواگر امید افتادن در آن چاه ذقن داری
مهیا باش صائب زخم چندین خار بی گل راگل بی خاری از دوران اگر در پیرهن داری