غزل شمارهٔ ۶۷۴۵
به ظاهر نیست عشق را اگر بر دست و پا بندیبه هر مو دارد از پاس وفاداری جدا بندی
چنان دلبستگی دارم به اسباب گرفتاریکه من آزاد گردم هر که بگشاید ز پابندی
در جنت به رویش بی تکلف واکند رضوانگشاید هر که آن گل پیرهن را از قبا بندی
مدان آزادگان را غافل از حال گرفتارانکه از هر طوق قمری سرو را باشد جدابندی
به دورانداز از رطل گرانسنگی مرا ساقیکه بی آبی بود بر دست و پای آسیابندی
ز شیرینی شدم قانع به شکرخواب درویشیبه ظاهر گر نبستم بر شکر چون بوریا بندی
مده از کف عنان جور بی باکانه ای ظالمکه مظلومان نمی دارند بر دست دعا بندی
چه سازد مهر خاموشی به سوز سینه عاشق؟نگیرد پیش این سیلاب بی زنهار را بندی
ز کار عشق هیهات است آرد عقل سر بیرونکه هر موجی ازین دریا بود بر ناخدا بندی
همان از ناله صائب می کنم آزاد دلها رابه هر بندم گذارد عشق اگر چون نی جدا بندی