غزل شمارهٔ ۶۷۴۱
مرا از عشق داغی بر دل افگار بایستیچراغی بر سر بالین این بیمار بایستی
نمی شد فرصت خاریدن سر باددستان رابه مقدار خرابی گر مرا معمار بایستی
غلط کردم نیفتادم به فکر ظاهرآراییبه جای عقل در سر طره دستار بایستی
نباشد تکیه گاهی غنچه را بهتر ز شاخ گلسر منصور را بالین ز چوب دار بایستی
جنون را می نماید چون فلاخن سنگ دست افشاندل دیوانه ما بر سر بازار بایستی
به آبم راند غفلت، ورنه این عمر گرامی راکه در گفتار کردم صرف، در کردار بایستی
دهان مور را پر خاک دارد بی زبانی هامرا تیغ زبان چون مار بی زنهار بایستی
نشد از چشم شوخ او نگاهی قسمتم هرگزمرا هم بهره ای زین دولت بیدار بایستی
یکی صد شد ز تسبیح ریایی عقده کارممرا از خط ساغر بر کمر زنار بایستی
به تار اشک صائب می کشیدم ریگ هامون رابه قدر جرم اگر تسبیح استغفار بایستی