گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۳۱

ترک عجب و کبر کن تا قبله عالم شویسیرت ابلیس را بگذار تا آدم شوی
گرچه تلخی، دامن اهل صفایی را بگیرتا مگر شیرین به چشم خلق چون زمزم شوی
روی پنهان کن که خار تهمت ابنای دهرمی درد از هم ترا گر دامن مریم شوی
چند باشی در کشاکش، دامن ساقی بگیرتا درین عالم ازین عالم به آن عالم شوی
ره به آدم گرچه یک گام است از راه نسبره ترا بسیار در پیش است تا آدم شوی
آنقدر سر از سر زانوی کلفت برمدارتا میان عاشقان سر حلقه ماتم شوی
تا غمی حاصل کنند ارباب دل خون می خورندتو ستمگر می کنی صد حیله تا بی غم شوی
چون سلیمان قدر دل اکنون نمی دانی که چیستآن زمان انگشت می خایی که بی خاتم شوی
در بساط عالم هستی که بیشی در کمی استمی زنی روزی دو شش صائب که نقش کم شوی