غزل شمارهٔ ۶۷۲۵
تا به کی دل را سیاه از نعمت الوان کنی؟چند در زنگار این آیینه را پنهان کنی؟
کشتی از دریای خون سالم به ساحل برده ایصلح اگر بانان خشک از نعمت الوان کنی
می توانی خرمنی اندوخت از هر دانه ایخرده خود صرف اگر در راه درویشان کنی
سرنمی پیچد ز فرمان تو گوی آفتاباز عبادت قامت خود را اگر چوگان کنی
عاشقان خون از برای گریه کردن می خورندتو ستمگر می خوری خون تا لبی خندان کنی
از عزیزی می شوی فرمانروای ملک مصرصبر اگر بر چاه و زندان چون مه کنعان کنی
جوهر ذاتی ترا چون تیغ می گردد لباساز لباس عاریت خود را اگر عریان کنی
چند از تیغ شهادت جان خود داری دریغ؟تا به کی ضبط نفس در چشمه حیوان کنی؟
می شود از کیمیای صبر درمان دردهاچند صائب درد خودآلوده درمان کنی؟