گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۲۳

بی تامّل صرفِ نقدِ وقت ، در دنیا کنیچون به کار حق رسی امروز را فردا کنی
دست خود از چرک دنیا گر توانی پاک شستدست در یک کاسه با خورشید چون عیسی کنی
سنبل و ریحان شود در خوابگاه نیستیآنچه از انفاس صرف آه در شبها کنی
عیب خود جویند بینایان به صد شمع و چراغتو به چندین چشم عیب دیگران پیدا کنی
تا نگردیده است پشتت خم به بالا کن سریبا قد خم چون میسر نیست سر بالا کنی
چون صدف سهل است کردن قطره را در خوشابجهد کن تا قطره خود را مگر دریا کنی
چند در اختر شماری صرف سازی نقد عمر؟از دم عقرب گره تا کی به دندان وا کنی؟
تا به کی چون غنچه در بستانسرای روزگاررخنه در قصر وجود از خنده بیجا کنی؟
سیل را روشنگری چون اتصال بحر نیستسعی کن تا در دل روشن ضمیران جا کنی
دست اگر چون موج شویی از عنان اختیارمی توانی در دل دریا کمر را وا کنی
چون صدف گنجینه گوهر ترا صائب کنندرزق خود دریوزه گر از عالم بالا کنی