گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۷۶

چون گل رعنا در ایام بهاران سعی کنکز دل پرخون و از رنگ خزانی برخوری
لذت باقی به دست آور درین پایان عمرتا به کی صائب ز لذت های فانی برخوری؟
خق کن باخلق تا از زندگانی برخوریبر دل پیران مخور تا از جوانی برخوری
با حضور دل ز لذت های دنیا صلح کنتا هم اینجا از بهشت جاودانی برخوری
طاعت خود را ز چشم مردمان پوشیده دارچشم اگر داری که از لطف نهانی برخوری
جهد کن پیش از طلوع صبح چشمی باز کنتا ز فیض سر به مهر آسمانی برخوری
خون دل خور، مهر زن یک چند بر لب غنچه وارتا درین باغ از نسیم شادمانی برخوری
کوزه سربسته خشک از بحر می آید بروننیست ممکن با بدن زان یار جانی برخوری
همچو عیسی روح خود را صاف کن از درد تنتا ز سر جوش شراب آسمانی برخوری
تلخ گویان را هدایت می کند بادام قندکز وصال شکر از شیرین زبانی برخوری