غزل شمارهٔ ۶۶۶۳
از شراب لعل تا رخسار را افروختیهر که را بود آرزوی خام در دل سوختی
دخل بی اندازه را ناچار خرجی لازم استروی دل بنما به قدر آنچه دل اندوختی
در دل فولاد جوهر موی آتشدیده شدتا ز عارض خانه آیینه را افروختی
آن که عمرش صرف شد در دلبری آموختنکاش دلداری هم از ما اندکی آموختی
بی پر و بالی پر و بالی است در راه طلبمی شود روشن چراغت چون نفس را سوختی
قسمت خاک است هر دخلی که بیش از خرج شدمن گرفتم همچو قارون گنجها اندوختی
یک دل سنگین نگردید از دم گرم تو نرمدر سخن هر چند صائب بیش خود را سوختی