گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۵۱

بوسه‌ای قیمت از آن لب‌ها به صد جان کرده‌ایبرخوری از نعمت خوبی، که ارزان کرده‌ای
گرد ننشیند به دامانت که چون سیل بهارشهر را از جلوه مستانه ویران کرده‌ای
می‌دهند از پرفشانی خرمن گل را به بادبس که گل را خوار پیش عندلیبان کرده‌ای
نور ایمان در لباس کفر جولان می‌کنددر خط عنبرفشان تا روی پنهان کرده‌ای
رو نگردانیده‌ای از خط و خال عنبرینمسند مور از کف دست سلیمان کرده‌ای
تا خط مشکین به دور عارضت صف بسته استریشه محکم در نظرها همچو مژگان کرده‌ای
از کبودی نیل چشم زخم دارد پیکرتدر سرمستی مگر گل در گریبان کرده‌ای؟
تا به سیر گلستان آورده‌ای بی‌پرده رویلاله و گل را چراغ زیر دامان کرده‌ای
پاک گشته است از قبول نقش لوح ساده‌اشدیده آیینه را از بس که حیران کرده‌ای
از لطافت دست سیمینت نگارین گشته استدست خود تا شانه زلف پریشان کرده‌ای
کرد اگر روشن جهان آب و گل را آفتابتو به روی گرم دل‌ها را چراغان کرده‌ای
دعوی خون را به اشک شادی از دل شسته‌اندجلوه تا چون شمع بر خاک شهیدان کرده‌ای
گرچه ریحان خواب می‌آرد، تو از نیرنگ حسنخواب صائب تلخ از آن خط چو ریحان کرده‌ای