غزل شمارهٔ ۶۶۴۱
بیگانگی ز حد رفت ساقی می صفا دهما را ز خویش بستان خود را دمی به ما ده
از پافتادگانیم در زیر پا نظر کناز دست رفتگانیم دستی به دست ما ده
هر چند بوالفضولی است از دور بیش جستندر زیر چشم ما را پیمانه ای جدا ده
دیوان ما و خود را مفکن به روز محشردر عذر خشم بیجا یک بوسه بجا ده
گر بوسه ای نبخشی، دشنام را چه مانع؟گر آشنا نگردی پیغام آشنا ده
ای پادشاه خوبی در شکر بی نیازیاز حسن خود زکاتی گاهی به این گدا ده
بی جذبه از تردد کاری نمی گشایدچون برگ که سبک شو خود را به کهربا ده
از تیرگی چو صائب محروم از لقاییچندان که می توانی آیینه را جلا ده