غزل شمارهٔ ۶۶۳۹
دلگیر نیست از تن، جانهای زنگ بستهکنج قفس بهشت است، بر مرغ پرشکسته
آن را که هست شرمی خون خوردن است کارشجز دل غذا ندارد شهباز چشم بسته
مشکل ز پا نشیند تا دامن قیامتآن را که از ره عشق خاری به پا نشسته
از حرف سخت باشند فارغ گشاده رویاناز زخم سنگ باشد ایمن در نبسته
مژگان من نشد خشک تا شد جدا ز رویتگوهر نمی شود بند در رشته گسسته
تا ممکن است زنهار لب را به خنده مگشاکز راه هرزه خندی است پرخون دهان پسته
حسنت به زلف پرچین تسخیر ملک دل کردفتح چنین که کرده است با لشکر شکسته؟
دست سبوی می را از دست چون گذاریم؟از بحر غم برآورد ما را به دست بسته
این آن غزل که صائب آخوند محتشم گفتدل بردن به این رنگ کاری است دست بسته