غزل شمارهٔ ۶۶۳۵
از ناله نسیمیش به بستان نرسیدهاز گریه غباریش به دامان نرسیده
عشقی نفشرده است به سرپنجه دلش راشهباز به آن کبک خرامان نرسیده
این جلوه فروشی، گل آن است که هرگزسرپنجه خاریش به دامان نرسیده
رنگش نرسانده است پر و بال پریدنگلچین خزانش به گلستان نرسیده
از فیض نگهبانی شرم است که هرگزآسیب به آن سیب زنخدان نرسیده
دندان شکن خواهش ارباب هوس باشتا میوه باغ تو به دندان نرسیده
ای آه زلیخا سر راهی به صبا گیرچندان که به نزدیکی کنعان نرسیده
زنهار به جیب کفن من بگذاریدطومار شکایت که به پایان نرسیده
در غنچگیش گوشه دستار ربایدهرگز گل این باغ به دامان نرسیده
صائب دو سه روزی بخور از طرف عذارشتا از طرف شرم نگهبان نرسیده