گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۳۲

از توبه شود سرکشی نفس زیادهگیرندگی سگ شود افزون ز قلاده
چون خضر میفشار درین خاک سیه پایکز طول زمان سبز شود آب ستاده
از فیض چه گلها که نچیدیم دم صبحعنوان سعادات بود روی گشاده
دامان نگه صفحه ننوشته نگیرددر چهره نوخط نرسد چهره ساده
آن را که بود تخت روان از کشش بحرچون سیل چرا دست نشوید ز اراده؟
از سطرشماری نتوان راه به حق برددر بادیه حاجت به دلیل است نه جاده
زان تیغ به صد زخم تسلی نشود دلکز موج شود تشنگی ریگ زیاده
سخت است کمان تو، وگرنه بود از آهدر قبضه من چرخ مقوس چو کباده
از جا مرو از هر سخن پوچ که گرددنازل ز بها، لعل و گهر شد چو پیاده
صائب ز گرانباری دل در سبکی کوشکز قافله پیوسته بود پیش پیاده