غزل شمارهٔ ۶۶۲۹
تا کرد خانه از رخ او روشن آینهگیرد ز آفتاب به گل روزن آینه
جوهر مکن خیال، که از بیم غمزه اشپوشیده است زیر قبا جوشن آینه
در دیده نظارگیان جمال توبی نور تر ز خانه بی روزن آینه
در روشنی به جبهه خوبان نمی رسدگیرد اگر چراغ ته دامن آینه
رفتم سیاه نامه ازین تیره خاکدانبردم جلا نداده ازین گلخن آینه
روشندلان به نیم نفس تیره می شوندیک شبنم فسرده و صد خرمن آینه
آورد چشم من به هوای خطش غبارافشاند آن عبیر به پیراهن آینه
تا این غزل ز خامه صائب نبست نقشروشن نشد که ذهن کند روشن آینه