غزل شمارهٔ ۶۶۲۶
در دل چو غنچه چند کنی رنگ و بو گره؟واکن به ناخن از دل پرآرزو گره
جز تیغ آبدار درین روزگار نیستآبی که تشنه را نشود در گلو گره
وقت است شق چو نار شود پوست بر تنماز بس شده است در دل من آرزو گره
بیهوده شاخ گل همه تن دست گشته استنتوان زدن به بال و پر رنگ و بو گره
بی ابر دامن صدفش پرگهر شوداز غیرت آن کسی که کند آبرو گره
در عین وصل باخبر از حسرت من استهر تشنه را که آب شود در گلو گره
از هجر و وصل نیست گشایش دل مراچون گوهرست قسمت من از دو سو گره
راه سلوک تنگتر از چشم سوزن استتا کی زنی به رشته جان ز آرزو گره؟
صائب هزار عقده دل باز می شودگر وا شود ز جبهه آن تندخو گره