گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۱۹

تا سبزه خط از لب جانان برآمدهآه از نهاد چشمه حیوان برآمده
عشق است نازپرور راحت، وگرنه حسنیوسف صفت به محنت زندان برآمده
در بزم وصل، داغ تهی چشمی من استدلوی که خالی از چه کنعان برآمده
داند که من ز دامن صحرا چه می کشمبر سنگ، پای هر که ز دامان برآمده
آن غنچه را که من به نفس باز کرده امصبح قیامتش ز گریبان برآمده
ما بی توکلیم، وگرنه درین چمنرزق شکوفه از بن دندان برآمده
چون سبزه ای که در قدم بید بشکندمژگان من به خواب پریشان برآمده
از داغ عشق، جن و ملک را نصیب نیستاین مه ز مشرق دل انسان برآمده
کی درهم از دم خنک تیغ می شود؟صائب به سردمهری دوران برآمده