غزل شمارهٔ ۶۵۹۹
بمیر تشنه، منه پای بر کناره چاهکه خم کند قد استاده را نظاره چاه
مجوی آب مروت ازین تهی چشمانکه تشنگی نبرد از جگر نظاره چاه
به رهنمایی کوته نظر ز راه مروکه پیش پا نتوان دید با ستاره چاه
ز کاهلان بگسل تا به منزلی برسیکه نقش پای گرانان بود قواره چاه
سخن چو تازه برآید ز کلک، بی قدرستچو یوسفی که فروشند بر کناره چاه
به وادیی که منم رهنورد آن صائببود ز نقش قدم بیشتر شماره چاه