گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۸۷

مدان از بی نیازی طبع من گر سرکش افتادهکه از بی روغنی ها در چراغم آتش افتاده
نهان در پرده تزویر دارد درد ناکامیبه ظاهر می نماید رام، اما سرکش افتاده
نگه دارم به قد خم چسان عمر سبکرو را؟سروکار خدنگم با کمان پرکش افتاده
مرو از ره به حسن باده لعلی که این گلگونبه ظاهر می نماید رام، اما سرکش افتاده
به مظلومان سرایت می کند فعل بد ظالمکه از بیداد شیران در نیستان آتش افتاده
مرا در بی قراری چون فلک معذور می داردنگاه هرکه بر رخساره آن مهوش افتاده
نیفتاده است بر خاک گلستان سایه اش صائبز بس نخل بلند قامت او سرکش افتاده