گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۷۳

در گلویم اشک رنگارنگ می گردد گرهکاروان در راههای تنگ می گردد گره
نیست آغوش فلاخن جای لنگ سنگ رادر سر مجنون کجا فرهنگ می گردد گره؟
از تراوش زخم اگر مانع شود خوناب راشکوه هم در سینه های تنگ می گردد گره
بعد عمری چون صدف گر قطره آبی خورمدر گلوی تشنه ام چون سنگ می گردد گره
در بیابانی که من چون گردباد افتاده امراه می پیچد به خود، فرسنگ می گردد گره
نعره از مستان تراوش می کند بی اختیارنغمه کی در ساز سیر آهنگ می گردد گره؟
در کمان پیوسته می آید مرا بر سنگ تیردر دهان حرف من دلتنگ می گردد گره
لنگر طاقت حریف خرده اسرار نیستاین شرار شوخ کی در سنگ می گردد گره؟
پیچ و تابی موی آتشدیده را لازم بودگردرویش زان خط شبرنگ می گردد گره
از دل خونگرم من دامن کشیدن مشکل استنقش بر آیینه ام چون زنگ می گردد گره
مرغ را در بیضه بال و پر گشودن مشکل استفکر صائب در زمین تنگ می گردد گره