گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۷۰

عمر خود صرف نصیحت ساختم بی فایدهدر زمین شور تخم انداختم بی فایده
چون جرس از ناله بیهوده در این کاروانخویشتن را از زبان انداختم بی فایده
بود وصل کعبه مقصود در بی توشگیمن به فکر زاد، موسم باختم بی فایده
بود در بی خانمانی عشرت روی زمینمن ز آب و گل عمارت ساختم بی فایده
هیچ نقشی بر مراد چشم من صورت نبستسالها آیینه را پرداختم بی فایده
از سبک مغزی درین دریای بی ساحل چو موجلنگر تمکین خود را باختم بی فایده
در خطرگاهی که دامن بر کمر بسته است کوهمن ز غفلت رخت خواب انداختم بی فایده
بود بیرون از جهت آن کعبه حاجت روامن به هر جانب ز غفلت تاختم بی فایده
با وجود بی بری، در حلقه آزادگانگردن دعوی چو سرو افراختم بی فایده
چون دو لب تیغ دودم صائب ز بستن می شودمن چرا تیغ زبان را آختم بی فایده؟