گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ابشیشهما۲۳ بیت
ز خون شکفته شود چون شراب شیشه ماشکسته دل نشود ز انقلاب شیشه ما
اگر شکنجه کنندش به آب تلخ، کندز کیمیای قناعت گلاب شیشه ما
ز خشکسال نمی گردد آب گوهر کمشود چو آبله پر از سراب شیشه ما
شراب بی جگران را دلیر می سازدچرا ز سنگ کند اجتناب شیشه ما؟
ز سنگ اگر به دل نازکش رسد آسیببه روی خویش نیارد چو آب شیشه ما
لب شکایت ما را که می تواند بست؟شکسته است ز زور شراب شیشه ما
توان به باطن ما راه بردن از ظاهربه روی باده نگردد حجاب شیشه ما
به میکشان کمرو تاج لعل می بخشدبه هر پیاله ز موج و حباب شیشه ما
سپاه عقل گرانسنگ را به هم شکندنهد ز جام چو پا در رکاب شیشه ما
شکستن دل ما را به سنگ حاجت نیستکه از نفس شکند چون حباب شیشه ما
ز سرکشی به سلیمان فرو نیارد سرپر از پری چو شود از شراب شیشه ما
کند ز خنده دل آفتاب خون، تا شدز باده شفقی کامیاب شیشه ما
بنای میکده ها را رسانده است به آبز بوی باده نگردد خراب شیشه ما
مدار دست ز ریزش که شد ز راه کرمبه کوی میکده مالک رقاب شیشه ما
شود چو سرو، علم در چمن به سرسبزیبه تخم سوخته بخشد گر آب شیشه ما
ز سنگ حادثه هر چند توتیا گردیدنشد که چشم بمالد ز خواب شیشه ما
به خم نمی کند از احتیاج، گردن کجمگر ز خویش برآرد ز شراب شیشه ما
به ظرف کم چه تمتع توان ز دریا یافت؟مگر شکسته شود چون حباب شیشه ما
همان زمان به لب تشنه ای پیاله رساندگرفت هر چه ز خم چون سحاب شیشه ما
ز وصل سیمبران پیرهن حجاب بودمگر ز گرمی می، گردد آب شیشه ما
ز فیض خوش نفسی، خون گرم صهبا رابه ناف جام کند مشک ناب شیشه ما
حدیث حوصله بر طاق نه که دریا رابه نیم جرعه نماید خراب شیشه ما
اگر چه در سر می کرد عمر خود صائبنشد ز نشأه می کامیاب شیشه ما