غزل شمارهٔ ۶۵۶۵
لعل او را بین به دلها بی حجاب آویختهگر ندیدی اخگری را در کباب آویخته
چون تهیدستی که یابد بر کلید گنج دستدیده حیران در آن بند نقاب آویخته
خط مشکین گرد رخسار جهان افروز اومجرمی چندند در روز حساب آویخته
چون زنند اهل تظلم دست در زنجیر عدل؟آنچنان جانها در آن زلف بتاب آویخته
شوق آسایش نمی داند، وگرنه بی حجابذره ما در فروغ آفتاب آویخته
هیچ کاری از بزرگان برنیاید بی شفیعقطره از دریا به دامان سحاب آویخته
ساده لوحانی که در دنیای دون پیچیده اندتشنه ای چندند در موج سراب آویخته
از خیال چشم مخمور تو صائب عمرهاستپرده ها بر روی بینایی ز خواب آویخته