گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۵۷

نفس ظلمانی نمی دارد محابا از گناهنیست پروا طفل زنگی را ز پستان سیاه
از هوا گیرند بی مغزان حدیث پوچ راکهربا را می پرد چشم از برای برگ کاه
می کند دل را سیه نور چراغ عاریتنیست ممکن شستن داغ کلف از روی ماه
زینهار از کنج عزلت پای خود بیرون منهکز بها افتاد یوسف تا برون آمد ز چاه
نیست در پایان عمر از رعشه پیران را گزیربر فروغ خویش می لرزد چراغ صبحگاه
سجده شکرش به دامان قیامت می کشدهر که را صائب شود آن طاق ابرو قبله گاه