غزل شمارهٔ ۶۵۳۵
خون لاله لاله می چکد از رنگ آل توگلگونه همند جلال و جمال تو
افتاده است خال تو از چشم شوختراین نافه پیش پیش دود از غزال تو
عریان ز آفتاب قیامت نمی کشدخورشید آنچه می کشد از انفعال تو
عالم ز نقش پای تو گردید لاله زارشد بس که خون بیگنهان پایمال تو
ذوق وصال می گزد از دور پشت دستگرم است بس که صحبت من با خیال تو
هر چند عارض تو بهشتی است دلگشاصد پرده خوشترست ز عارض خصال تو
نقاش بر ورق نتواند کشیدنشاز بس که سرکش است قد چون نهال تو
خواهی حنای پا کن و خواهی نگار دستمن مشت خون خویش نمودم حلال تو
صائب چنین که طبع تو شد بر سخن سوارخواهد گرفت روی زمین را خیال تو