غزل شمارهٔ ۶۵۳۲
از گِرد خط گرفته، مباد آفتاب توچندان که خاک اوست روان باد آب تو
خوشتر بود ز بادهی سرجوش دیگراندر انتهای خط می پا در رکاب تو
وقت زوال، سایه خورشید کم شودچون سایهدار گشت ز خط آفتاب تو
خط گرچه پردهسوز حجاب است حسن رااز خط فزود پرده شرم و حجاب تو
زان لعل آبدار خوشم با جواب خشکچون آب زندگی است گوارا سراب تو
از ما مپوش صحبت شب را که میزندخمیازه موج از لب همچون شراب تو
هرگز نبود رسم تو را خواب صبحگاهما را به صد خیال فکنده است خواب تو
کوتاهتر بود ز شب وصل عاشقانروز حساب بر ستم بی حساب تو
من نیستم حریف زبانت، مگر زنماز بوسه مُهر بر لب حاضر جواب تو
در پرده سوخت روی تو هر جا دلی که بودای وای اگر به یک طرف افتد نقاب تو
صائب ز کیمیای سعادت غنی شودهر کس رسیده است به فکر صواب تو