گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۱۵

عنان به طول امل داده ای دریغ از توبه کوچه غلط افتاده ای دریغ از تو
دلی که هر دو جهان رونمای او نشودبه هیچ و پوچ ز کف داده ای دریغ از تو
چو سرو با همه باری که بسته ای بر دلدلت خوش است که آزاده ای دریغ از تو
برای خرده سهلی که می رود بر بادغمین چو غنچه نگشاده ای دریغ از تو
فتاده است مکرر ز چشم ما دنیاازین فتاده تو افتاده ای دریغ از تو
به محفلی که ادب پا به احتیاط نهدعنان گسسته تر از باده ای دریغ از تو
درین چمن که گل از شوق آب می گرددچو آب آینه استاده ای دریغ از تو
در امید که هرگز نبسته ای بر خلقبه روی صائب نگشاده ای دریغ از تو