گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۱

ازان دو سلسله عنبرین گره بگشاز کار شهپر روح الامین گره بگشا
میان اگر نکنی باز، اختیار از توستبه حق خنده گل کز جبین گره بگشا!
گرهگشای کریمان، کف سؤال بودز کار خرمنم ای خوشه چین گره بگشا
گره به هستی موهوم چون حباب مزنبگیر ناخنی از موج و این گره بگشا
کلید قفل تو در اندرون خانه توستبه زور همت خود از جبین گره بگشا
چو شمع بر سر این نیم جان چه می لرزی؟ز رشته نفس واپسین گره بگشا
صریر خامه صائب دلی گرفته نهشتاگر تو عقده گشایی، چنین گره بگشا