غزل شمارهٔ ۶۵۰۹
چشم را خیره کند پرتو زیبایی تومن و از دور تماشای تماشایی تو
در ریاضی که تو باشی، به نظر می آیدسرو چون سبزه خوابیده ز رعنایی تو
سایه نبود ز لطافت قد رعنای ترانیست یک سرو درین باغ به یکتایی تو
هرگز از شرم در آیینه ندیدی خود رایوسفی نیست درین مصر به تنهایی تو
از نگاهی که به دنبال کند مشک شودخون به هر دل که کند آهوی صحرایی تو
بر سر منصب پروانه چه خونها می شدشمع می داشت اگر انجمن آرایی تو
سر بسر زهره جبینان جهان چون انجممحو در قلزم نورند ز پیدایی تو
طوطیی را که به شیرین سخنی مشهورستغوطه در زهر دهد غیرت گویایی تو
می کند خال لب چشمه کوثر رضوانگر به فردوس رود عاشق سودایی تو
مو به مو چون مژه احوال مرا می دانینشود خواب گران پرده بینایی تو
صائب از شرم ندیدی رخ او را هرگزیک نظر باز ندیدم به شکیبایی تو