غزل شمارهٔ ۶۵۰۱
ندارد اختیار در گشودن باغبان توکه در را می گشاید جوش گل در گلستان تو
ز ابروی تو دارد هر سر مو شوخی مژگانپر سیمرغ بخشد تیر بی پر را کمان تو
ز منعم کاسه همسایه خالی برنمی گرددقدح لبریز برگردد ز لعل می چکان تو
جهد از طوق قمری سرو چون تیر از کمان بیرونبه هر گلشن که گردد جلوه گر سرو روان تو
سخن چندان که خود را چون الف باریک می سازدبه دشواری برون آید از تنگ دهان تو
نمی دارد به زودی رشته همتاب دست از همرگ جان را گسستن نیست از موی میان تو
ازان از دیدن خورشید در چشم آب می گرددکه مالیده است روی زرد خود بر آستان تو
به بی برگان چنان ای شاخ گل مستانه می خندیکه در خواب بهاران است پنداری خزان تو
نمی گردد زبان جرأت من، ورنه می گفتمکه جای بوسه پر خالی است در کنج دهان تو!
تو جولان می کنی از سرکشی در اوج استغناکجا افتد به دست کوته صائب عنان تو؟