گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۹۸

چه باشد حاصل مرغ چمن ای گلعذار از تو؟که از گل می خورد صد کاسه خون هردم بهار از تو
مکرر بر سر بالین شبنم آفتاب آمدنشد روشن شود یک بار چشم اشکبار از تو
مرا شرمنده کردی از دل امیدوار خودمبادا هیچ کافر در جهان امیدوار از تو!
شد از سنگینی بیماریم دل نرم دشمن رابه پنهان دیدنی هرگز نگشتم شرمسار از تو
به تلخی می توانی شکرستان کرد عالم راکه دارد آرزوی بوس و امید کنار از تو؟
به جامی دستگیری کن خمارآلوده خود راچرا ای ابر رحمت بر دلی ماند غبار از تو؟
مرا خود نیست یارای سؤال، آخر چه می گوییاگر پرسد گناه من کسی روز شمار از تو
به قسمت راضیم ای سنگدل دیگر چه می خواهی؟خمار بی شراب از من، شراب بی خمار از تو
نمی شد زخمی تیغ تغافل اینقدر صائباگر می بود ممکن قطع امید ای نگار از تو