گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۹۴

چو بنشیند، شود صد کوه تمکین همنشین با اوچو برخیزد ز جا، از جای برخیزد زمین با او
ز فیض داغ سودا دام و دد شد رام با مجنونسلیمان می شود هر کس که باشد این نگین با او
نظر با ساعد سیمش چراغ صبح را ماندبرآرد گر ید بیضا سر از یک آستین با او
لب دعوی گشودن می دهد یادی ز بی مغزیصدف لب بسته باشد تا بود در ثمین با او
مآل خواجه ممسک به زنبور عسل ماندکه نیشی ماند از صدخانه پرانگبین با او
من از شرح پریشان حالی دل عاجزم صائببه سرگوشی مگر گوید دو زلف عنبرین با او