غزل شمارهٔ ۶۴۹۱
از نسیم ای ساکن بیت الحزن غافل مشوچشم می خواهی ز بوی پیرهن غافل مشو
چون نمی آید به چشم از بس لطافت نوبهاراز تماشای گل و سرو و سمن غافل مشو
دیدنی دارند جمعی کز سفر باز آمدندزینهار از تازه رویان چمن غافل مشو
میوه فردوس می بخشد حیات جاودانای دل بیمار ازان سیب ذقن غافل مشو
چون ز محفل پای نتوانی کشیدن همچو شمعاز حضور خلوت در انجمن غافل مشو
چون خرابی نیست معماری بنای جسم راتا نفس داری ز تعمیر بدن غافل مشو
صبح و شام چرخ کم فرصت به هم پیوسته استدر لباس زندگانی از کفن غافل مشو
گرچه از گفتار شیرین چون شکر دل می بریاز شکر ای طوطی شیرین سخن غافل مشو
از چه خس پوش می دارند بینایان خطردر زمان خط ازان چاه ذقن غافل مشو
شکر این معنی که در غربت عزیزی یافتیحق شناسی کن، ز اخوان وطن غافل مشو
چون عقیق از سیم و زر هر چند یابی خانه هادل منه بر غربت، از یاد یمن غافل مشو
نیست چون مستی کلیدی مخزن اسرار رادر بهار از ناله مرغ چمن غافل مشو
خاک غربت را ز بوی خوش معنبر ساختیبیش ازین ای نافه از ناف ختن غافل مشو
دیدی از اخوان چه پیش آمد عزیز مصر رااز تهی چشمان صحرای وطن غافل مشو
چشم پاک من نگه دارد ز آفت حسن راگر ز خود غافل شوی، باری ز من غافل مشو
در سیاهی صائب آب زندگانی مدغم استزینهار از خال آن کنج دهن غافل مشو