غزل شمارهٔ ۶۴۸۸
از گرانجانی گران بر خاطر دنیا مشوتا توان برداشت باری بار بر دلها مشو
تا نمی در جویبارت چون سبوی باده هستبار دوش خلق از کوتاه دستی ها مشو
تا توانی گوهر شهوار شد، از فکر پوچچون کف بی مغز بار خاطر دریا مشو
بادبان را کشتی پربار لنگر می کندروح را از نعمت الوان حنای پا مشو
جمع کن چون غنچه اوراق دل از چین جبینچون گل بی درد خرج خنده بیجا مشو
از جهان آب و گل بگذر سبک چون گردبادچون ره خوابیده بار خاطر صحرا مشو
خو به صحبت کرده را تنهایی از مردم بلاست
خو به تنهایی کن از همصحبتان تنها مشو
روز اگر شان بزرگیهاست دامنگیر تودر دل شب غافل از دریوزه دلها مشو
از سحرخیزی رسد شبنم به وصل آفتابچشم بگشا، غافل از بیداری شبها مشو
هر چه در آفاق باشد هست در انفس تمامسیر کن در خویشتن صائب جهان پیما مشو