گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۸۴

محو چون خواهی شد آخر محو آن رخسار شوخاک چون می گردی آخر خاک پای یار شو
برنمی‌دارد گرانی راه صحرای طلبگرد هستی برفشان از خود سبکرفتار شو
در سیه‌کاری سرآمد روزگارت چون قلماز سر گفتار بگذر، بر سر کردار شو
جامه احرام را بر خود کفن کردن خطاستگر نداری زنده شب را، در سحر بیدار شو
چون حباب از حرف پوچ است این تهیدستی ترامهر خاموشی به لب زن، مخزن اسرار شو
در خرابی های تن تردست چون سیلاب باشچون به دیوار یتیمان می رسی معمار شو
سخت رویی موجهٔ آفات را آهن رباستمرد سوهان حوادث نیستی هموار شو
چند چون پرگار خواهی گشت بر گرد جهان؟پای در دامن گره کن مرکز ادوار شو
خار بی گل چند خواهی بود از تیغ زبان؟بی زبانی پیشه خود کن گل بی خار شو
گنج را بی رنج ممکن نیست صائب یافتنبی تأمل در دهان اژدها و مار شو