غزل شمارهٔ ۶۴۶۷
از پریشانی نیندیشد گدای زلف توعمر جاویدان بود کمتر سخای زلف تو
محو گردد نقطه اش در مد عمر جاودانهر که سازد خرده جان را فدای زلف تو
رشته جمعیت اوراق از شیرازه استهست بر آشفتگان واجب دعای زلف تو
برنگیرد دانه تسبیح دلها را ز خاکرشته زنار کافر ماجرای زلف تو
در کنار آب حیوان افتد از موج سراباز دو عالم بگذرد هر کس برای زلف تو
هر طرف چون نافه صد خونین جگر افتاده استتا که را از خاک بردارد هوای زلف تو
هیچ مغزی نیست کز دیوانگی معمور نیستدر زمان مد احسان رسای زلف تو
کاسه دریوزه سازد ناف را آهوی چینتا کند بویی گدایی از هوای زلف تو
دل که می افشاند دامن بر عبیر پیرهنخاکبازی می کند در کوچه های زلف تو
چون توانم صائب از فرمان او گردن کشید؟من که از عالم بریدم از برای زلف تو