گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۶۴

نیست صید لاغر من قابل نخجیر تواز سبکروحی مگر بر خاک افتد تیر تو
بر شکوهش گرچه تنگی می کند این نه رواقنیست خالی ذره ای از حسن عالمگیر تو
هست در هر حلقه اش دام تماشایی دگردل چسان آید برون از زلف چون زنجیر تو؟
غمزه ات گردید در ایام خط خونریزترمی کند زنگار کار زهر با شمشیر تو
گر کند نقاش از بال سمندر خامه رامی شود چون موی آتشدیده از تصویر تو
شیشه دل چون پریزاد ترا گردد حریف؟برنیاید کوه قاف از عهده تسخیر تو
مانع از جولان نمی گردد شفق خورشید راخون عاشق چون تواند گشت دامنگیر تو؟
صائب از رخ گرد می شوید به آب زندگیمی کند چون خضر هر کس سعی در تعمیر تو