گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۵۸

قسمت آیینه محرومی است از دیدار توعکس ممکن نیست دل بردارد از رخسار تو
آب را کز بی قراری نعل در آتش بودخشک چون آیینه سازد حیرت گلزار تو
خنده گل چون شکست شیشه اش در دل خلدگوش هر کس آشنا گشته است با گفتار تو
آب در گوهر نبندد زنگ از استادگیپسته ای چون گشت از خط لعل گوهربار تو؟
از صف مژگان خوش چشمان بود گیرنده تردامن نظاره را خار سر دیوار تو
هست گیراتر ز خون بی گناهان چهره اتچون تماشایی نظر بردارد از رخسار تو؟
دست می شوید ز آب روح بخش زندگیهر که را دل زنده گردد صائب از افکار تو