گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۴۲

پاک کن از لوح جهان زنگ منتا برهد عشق تو از ننگ من
چند شود جامه بیرنگ دلچون پر طاوس ز نیرنگ من؟
گرچه لبم نامه سربسته‌ای استنامه واکرده بود رنگ من
گردش چشمت به فلاخن گذاشتعقل من و دانش و فرهنگ من
نیست رهایی سر زلف تراگر به فلک می روی، از چنگ من
گنج چراغ دل ویرانه شدراه مگردان ز دل تنگ من
مهره گهواره اطفال کردشوخی او عقل گرانسنگ من
دیده من کان بدخشان شده استاز رخت ای ساقی گلرنگ من
ناله من چون نبود پایدار؟کوه غم اوست هم آهنگ من
چاشنی صلح دهد در مذاقجنگ تو ای دلبر خوش جنگ من
آن غزل مولوی است این که گفتپیشترآ ای صنمم شنگ من