غزل شمارهٔ ۶۴۳۵
دارد متاع یوسف در هر گذر صفاهانامروز خوش قماشی ختم است بر صفاهان
چون دلبران نوخط هر روز می فزایدبر دستگاه خوبی حسن دگر صفاهان
روشن شود نظرها از دیدن سوادشدارد چو سرمه حقی بر هر نظر صفاهان
همچون درخت طوبی از اعتدال موسمدر چار فصل باشد صاحب ثمر صفاهان
چون چشم خوبرویان از گرد سرمه داردتشریف خاکساری دایم به بر صفاهان
از گرد کلفت و غم شستند دست دلهاروزی که بر میان بست از پل کمر صفاهان
در ظلمت سوادش آب حیات درج استدر وقت شام دارد فیض سحر صفاهان
بر جلوه ظهورش تنگ است آسمان هادر هر صدف نگنجد همچون گهر صفاهان
پهلو زد به همت خاکش ز سربلندیزان سوی آسمانها دارد خبر صفاهان
از صحت هوایش صائب نمی توان یافتجز چشم خوبرویان بیمار در صفاهان