غزل شمارهٔ ۶۴۲۶
دزدیده در آن ابروی پیوسته نظر کنزنهار ازین دزد کمربسته حذر کن
در رشته بی طاقت جان تاب نمانده استشیرازه اوراق دل آن موی کمر کن
دزدان دل شب دست به تاراج برآرنددر دور خط از خال رخ یار حذر کن
از دامن خواهش بفشان گرد تعلقچون موج میان باز به دریای خطر کن
تا افسر شاهان جهان تخت تو گردداز بحر به یک قطره قناعت چو گهر کن
در قبضه خاک آن گهر پاک نگنجدگر عارفی از کعبه و بتخانه گذر کن
کمتر نتوان بود درین باغ ز شبنمصائب سری از روزن خورشید بدر کن