گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۹۹

فیض نسیم صبح بود با فغان منبر شاخ گل گران نبود آشیان من
ریگ روان بادیه بی نشانیمسرگشتگی است راهبر کاروان من
چون برق، منتهای نفس منزل من استبیچاره رهروی که شود همعنان من
دستش ز تیر زودتر افتد به خاک راهآن ساده دل که زور زند بر کمان من
چون دانه سپند، بر آتش نشسته استمهر خموشی از لب آتش بیان من
مشنو ز من دروغ که از راست خانگیپیچیده نیست جوهر تیغ زبان من
انصاف نیست مانع نظارگی شدنکز جوش گل شکست در بوستان من
بستم به خاک نقش و همان میل می کشددر چشم دشمنان، قلم استخوان من
صائب ز بس مراد که در خاک کرده امخاک مراد خلق شده است آستان من