غزل شمارهٔ ۶۳۸۶
عرض صفا به اهل هنر می کنی مکنپیش کلیم دست بدر می کنی مکن
صدق عزیمت است دلیل ره طلبتو سست عزم، عزم دگر می کنی مکن
قطع ره طلب به تأمل نمی شوددر پیش پای خویش نظر می کنی مکن
چون سیل، بی ملاحظگی خضر این ره استاین راه را به قاعده سر می کنی مکن
فکر و خیال محرم این شاهراه نیستهر دم خیال (و) فکر دگر می کنی مکن
بی جذبه آفتاب دلیلت اگر شوداز خود سفر به نور شرر می کنی مکن
در ره شکنجه ای بتر از کفش تنگ نیستبا خوی بد هوای سفر می کنی مکن
در قلزمی که یکجهتان دم نمی زنندهر دم زدن هوای دگر می کنی مکن
آزادگان چو سرو به یک جامه قانعندهر روز یک لباس به بر می کنی مکن
از رشک عشق، غیرت حسن است بیشتردر ماه و آفتاب نظر می کنی مکن
اکنون که برد بی خبری هر چه داشتیمما را ز حال خویش خبر می کنی مکن
پاس شکوه فقر و قناعت نگاه داردر پیش گنج، دست به زر می کنی مکن
صائب یکی ز حلقه به گوشان زلف توستاو را نظر به چشم دگر می کنی مکن