گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۸۲

از زنگ کبر آینه خویش ساده کندر زیر پا نظر کن و حج پیاده کن
چون مور مدتی کمر بندگی ببنددیگر ز روی دست سلیمان، و ساده کن
سامان خاستن نبود شبنم مراای مهر، دستگیری این اوفتاده کن
احسان آفتاب به مقدار روزن استتا ممکن است روزن دل را گشاده کن
در قبضه تصرف چرخ زبون مباشمردانه از سپهر مقوس کباده کن
بر توسن سبکرو همت سوار شوخوشید را ز مرکب گردون پیاده کن
نقصان نکرده است کس از آب زندگینقد حیات خود همه را صرف باده کن
تا چون سبو عزیزان خراباتیان شوییک چند دستگیری هر اوفتاده کن
صائب هلاک ساده دلان است حسن دوستتا ممکن است آینه خویش ساده کن