گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۶۷

بوی گل و نسیم صبا می توان شدنگر بگذری ز خویش چها می توان شدن
شبنم به آفتاب رسید از فتادگیبنگر که از کجا به کجا می توان شدن
از آسمان به تربیت دل گذشت آهگر درد هست، زود رسا می توان شدن
از روی صدق اگر ره مقصود سرکنیگام نخست، راهنما می توان شدن
چوگان مشو که از تو خورد زخم بر دلیتا همچو گوی، بی سر و پا می توان شدن
چون نور آفتاب سبکروح اگر شویبی چوب منع در همه جا می توان شدن
گر هست در بساط تو مغز سعادتیقانع به استخوان پر هما می توان شدن
در دوزخی ز خوی بد خویش، غافلیکز خلق خوش بهشت خدا می توان شدن
زنهار تا گره نشوی بر جبین خاکدر فرصتی که عقده گشا می توان شدن
دوری ز دوستان سبکروح مشکل استورنه ز هر چه هست جدا می توان شدن
اوقات خود به فکر عصا پوچ می کنیدر وادیی که رو به قفا می توان شدن
صائب در بهشت گرفتم گشاده شداز آستان عشق کجا می توان شدن؟