غزل شمارهٔ ۶۳۵۰
هلاک جلوه برق است آشیانه منبغل چو موج گشاید به سیل خانه من
خراب حالی ازین بیشتر نمی باشدکه جغد خانه جدا می کند ز خانه من
سیاه مستی من رنگ بست افتاده استخمار صبح ندارد می شبانه من
ز بس گزیده ز دلگیری وطن شده امزبان مار بود خار آشیانه من
روانی سخن من ز هم خیالان نیستز موج خویش چو دریاست تازیانه من
چراغ دولت ابر بهار روشن باد!که چون صدف ز گهر ساخت آب و دانه من
به ابر قطره دهم سیل در عوض گیرمز خرج، بیش چو دریا شود خزانه من
مرا ز خاک به اندک توجهی بردارچو تیر کج مگذر راست از نشانه من
ز گریه ای که مرا در گلو گره گرددسپهر سفله کند کم ز آب و دانه من
گرفته بود جهان را فسردگی صائبدماغ خشک جهان تر شد از ترانه من