غزل شمارهٔ ۶۳۴۷
به تن علاقه ندارد روان ساده منبرنده است چو تیغ آب ایستاده من
مرا به شیشه کند چون سپهر مینایی؟که خشت از سر خم کند جوش باده من
کشاکش رگ جان من اختیاری نیستچو موج در کف دریا بود اراده من
مرا به دانش رسمی مبر ز راه، که نیسترقم پذیر چو آیینه لوح ساده من
امید هست کند راست قد فتاده چرخترحم است به طاق دل اوفتاده من
بود فضولی مهمان ز میزبان کریممتاب روی خود از خواهش زیاده من
حریف چین جبین تو نیستم، ورنهکمان سخت فلک ها بود کباده من
برآورم به دعا هر که حاجتی داردکه فیض صبح دهد جبهه گشاده من
نمی توان سخن پست در کلامم یافتفلک سوار چو عیسی بود پیاده من
ز توبه سرکشی من زیاده شد صائبدرنده کرد سگ نفس را قلاده من