غزل شمارهٔ ۶۳۳
بهار شد که ببندند در گلستان راشکوفه پنبه شود گوش باغبانان را
هزار بار فزون شمع آسیا کرده استغبار خاطر من آفتاب تابان را
حباب نیست، که از شرم لعل سیرابشعرق به جبهه نشسته است آب حیوان را
ز ماهتاب بناگوش یار می آیدکه شیر مست کند ریگ این بیابان را
صدف به کد یمین رزق خویش می گیردعبث به جود ستایش کنند نیسان را
چه ساده ام که به دست تهی طمع دارمکه پر ز بوسه کنم چاه آن زنخدان را
ز جرم عشق نهان داشتن پشیمانمنمک چشیده و دزدیده ام نمکدان را
بهشت سرمه ازین خاک می برد صائببه مصر و شام چه نسبت بود صفاهان را؟