غزل شمارهٔ ۶۳۱۱
نمی شود سخن راست در دهان پنهانکه تیر را نکند خانه کمان پنهان
به دل مساز نهان عشق را که ممکن نیستکه مه شود به سراپرده کتان پنهان
نمی کنم هوس طول عمر، تا شد خضرز شرم زندگی از چشم مردمان پنهان
به آب خضر نسازم سیه نظر، تا هستعقیق صبر مرا در ته زبان پنهان
مبین به چشم حقارت شکسته رنگان راکه هست طرفه بهاری درین خزان پنهان
هجوم خلق نگردد حجاب هستی حقز کثرت رمه کی می شود شبان پنهان؟
برون میار ز دل زینهار ریشه غمکه خنده هاست درین شاخ زعفران پنهان
حجاب مصرع برجسته نیست طول غزلکجا به زلف شود موی آن میان پنهان؟
حجاب آن تن سیمین لباس کی گرددترا که مغز نباشد در استخوان پنهان
چو آفتاب ز خلق است نور حق ظاهرچگونه یوسف گردد به کاروان پنهان؟
فروغ شمع مرا لامکان احاطه نکردمرا چگونه کند طاس آسمان پنهان؟
ز شرم ناله من جمله بلبلان صائبشدند در خس و خاشاک آشیان پنهان