غزل شمارهٔ ۶۳۰۰
شور عشق از دل دیوانه نیاید بیرونسیل ازین گوشه ویرانه نیاید بیرون
دردنوشان خرابات مغان ستارندکه سخن از لب پیمانه نیاید بیرون
خاکساران و سرانجام شکایت، هیهاتاین زمینی است کز او دانه نیاید بیرون
آنقدر خون ز لب لعل تو در دل دارمکه به صد گریه مستانه نیاید بیرون
چشم حق بین ز صنم جلوه حق می بیندعارف از گوشه بتخانه نیاید بیرون
دل آزرده به پیغام تسلی نشوداز جگر تیر به افسانه نیاید بیرون
هر که داند که خبرها همه در بی خبری استهرگز از گوشه میخانه نیاید بیرون
عالم از حسن خداداد نگارستانی استزین چمن سبزه بیگانه نیاید بیرون
برنگردد ز غریبی به وطن کامروااز وطن هر که غریبانه نیاید بیرون
گرچه از جذبه حق پای برآید از گللیک بی همت مردانه نیاید بیرون
زنگ بیرون ندهند از دل خود، سوختگانسبزه از تربت پروانه نیاید بیرون
هر که مکروه نخواهد که ببیند صائببه ازان نیست که از خانه نیاید بیرون